شماره ٥٤٧: فرخ آن روز که ديده بر رخت باز کنم

فرخ آن روز که ديده بر رخت باز کنم
تو مرا جانب خود خواني و من ناز کنم
چند گويي که «تو مي نال که من مي شنوم »
اين نه چنگ است که پيش تو چو مه ساز کنم
سالها شد که نيابم خبر و در کويت
دل بيرون شده را آيم و آواز کنم
باغبانا، ز تو گه گه بود ار فرمانم
بلبلم بر سر خود آيم و پرواز کنم
بهر دلبستگي، اي دوست، ره بد بگذار
اين گره من نتوانم که دگر باز کنم
خلق از صحبت من غمزده گشتند، از آنک
هر کجا شينم و غمهاي خود آغاز کنم
ابر را مايه کم آيد گه باريدن آب
گرنه در گريه خون با خودش انباز کنم
دل به قلب زدن برد به يک داو وکنون
جان هم اندر سر آن چشم دغاباز کنم
خسروا، جان و دل و تن ز تو بيگانه شدند
ديگران را، چه غم، ار محرم اين راز کنم