شماره ٢٢٦: عنان دل ز من آن دلربا گرفت و گذاشت

عنان دل ز من آن دلربا گرفت و گذاشت
چو دلپذير نبودش چرا گرفت و گذاشت
عيار موجه بيتاب ما ز دريا پرس
که بارها سر زنجير ما گرفت و گذاشت
فريب چشم پريشان نگاه او مخوريد
که در دو روز هزار آشنا گرفت و گذاشت
ز انفعال مرا روي بازگشتن نيست
خوشا کسي که طريق خطا گرفت و گذاشت
ز گل مدار اميد وفا که دست ازوست
که رنگ عاريتي از حنا گرفت و گذاشت
قدم ز ناف غزالان به کام شير نهاد
سبکروي که طريق رضا گرفت و گذاشت
عنان من گل بي دست و پا کجا گيرد؟
که خار دامن من بارها گرفت و گذاشت
ز سختي دل سنگين خويش در عجبم
که همچو موم بي نقشها گرفت و گذاشت
نبود جوهر مردانگي زليخا را
وگرنه دامن يوسف چرا گرفت و گذاشت؟
به درد من نتوان برد ره که دست مسيح
هزار مرتبه نبض مرا گرفت و گذاشت
مشو مقيد موج سراب اين عالم
که خضر دامن آب بقا گرفت و گذاشت
ز پشت دست ندامت هميشه رزق خورد
کسي که دامن اهل صفا گرفت و گذاشت
مجو ز چرخ مروت که اين سياه درون
ز دست کور مکرر عصا گرفت و گذاشت
ز نقش روي به نقاش کن که هر کف خاک
هزار بار فزون نقش گرفت و گذاشت
مرا ازان سنگ کو شکر و شکوه هر دو بجاست
که استخوان مرا از هما گرفت و گذاشت
ز نقد داغ اثر در جهان نهشت دلم
ز بس که بر سر هم چون گدا گرفت و گذاشت
جهان سفله چو فرزند بي خطا صائب
مرا ز چرخ به دست دعا گرفت و گذاشت