شماره ٧٠٠: اگر مي داشتم بال و پري پرواز مي کردم

اگر مي داشتم بال و پري پرواز مي کردم
درين بستانسرا ديوان محشر باز مي کردم
اگر مي بود دامان شب زلفش به دست من
حديث درد بي انجام خود آغاز مي کردم
نسيم صبح از نامحرمان بود اين گلستان را
در ايامي که من بند قبايش باز مي کردم
سپند شوخ چشم از دور دستي داشت بر آتش
در آن محفل که من قانون صحبت ساز مي کردم
حيا در پرده بيگانگي مي خورد خون خود
که آهوي ترا من شيرگير ناز مي کردم
نسيم بي ادب زنجير مي خاييد در عهدي
که من در زلف او چون شانه دست انداز مي کردم
نمي زد آب اگر بر آتش من سردي عالم
چه دلها را کباب از شعله آواز مي کردم
اگر روي دلي از پرتو خورشيد مي ديدم
سبک چون رنگ ازين بستانسرا پرواز مي کردم
اگر مي بود درد عشق صائب کارفرمايم
جهان را گلشن از کلک سخن پرداز مي کردم