شماره ٣٣٧: مشو به ديدن خشک از سمنبران قانع

مشو به ديدن خشک از سمنبران قانع
مشو ز خوان سليمان به استخوان قانع
چو غنچه دوخته ام کيسه ها به خرده گل
به برگ سبز شوم چون زباغبان قانع ؟
حلال باد به يعقوب بوي پيراهن
که من ز دور به گردم زکاروان قانع
خطا چگونه شودتير من،که گرديم
ز صيد خويش به خميازه چون کمان قانع
مرا ز خويش درين آسيا چوباري نيست
شدم به گردش خشکي زآسمان قانع
خوش است لقمه که چشمي نباشد از پي آن
به خوردن دل خود گشته ام ازان قانع
ز بوسه صلح به پيغام خشک نتوان کرد
به نيم جان نشوم زان جهان جان قانع
همان ز رهگذر رزق مي کشم سختي
اگر چه من چو همايم به استخوان قانع
به يک دو کف نتوان سير شد زآب حيات
به يک دو زخم زتيغش شوم چسان قانع؟
ز زخم خار شود امن بلبلي صائب
که شد به رخنه ديوار گلستان قانع