4899 مورد در 0.03 ثانیه یافت شد.

ديوان حافظ

  • در جنب بحر جود تو از ذره کمتر است
    صد گنج شايگان که ببخشي به رايگان
  • ديوان خاقاني

  • يک مي به دو گنج شايگان خر
    رغم دل رايگان خوران را
  • ديوان قاآني

  • نمودي چهره ماه آسمان را ز آستان راندي
    گشودي غنچه گنج شايگان را رايگان کردي
  • جمشيد و خورشيد ساوجي

  • تن چو نسيم تو گنجي است شايگان وآنگه
    دو مار بر سر آن گنج شايگان خفته
  • ديوان عبيد زاکاني

  • اگر چه قافيه شد شايگان چه باک او را
    که از معاني صد گنج شايگان دارد
  • ديوان سلمان ساوجي

  • صدگنج شايگان کنم اندر هر آستين
    بهر نثارش از گهر رايگان چشم
  • ديوان خاقاني

  • مار ضحاک ماند بر پايم
    وز مژه گنج شايگان برخاست
  • بر خاک درت زکات دربان
    گنج زر شايگان ببينم
  • ديوان سعدي

  • به گنج شايگان افتاده بودم
    ندانستم که بر گنجند ماران
  • ديوان محتشم کاشاني

  • کرمش کيسه اي که پر سازد
    مخزن گنج شايگان باشد
  • ديوان مسعود سعد سلمان

  • توشناسي مرا که نگشايد
    کس چو من گنج شايگان قلم
  • پاسبان کرد باغ قمري را
    که بسي گنج شايگان دارد
  • ديوان وحشي بافقي

  • ذات او جوهري که عالم ازو
    مخزن گنج شايگان باشد
  • شکسته وقت تعجيل عطايت
    در سد خانه گنج شايگان باد
  • ز دست بخششت در آستينش
    کليد قفل گنج شايگان باد
  • ديوان عرفي شيرازي

  • گر بخون خوردن دهندم اختيار
    خون گنج شايگان خواهم گزيد
  • ديوان شمس

  • گويم که گنجي شايگان گويد بلي ني رايگان
    جان خواهم وانگه چه جان گويم سبک کن بار من
  • ديوان خاقاني

  • تا قلم را مار گنج پادشاهي کرده اند
    از دهان مار گنج شايگان افشانده اند
  • گنج بخشا يک دو حرف از مدح تو
    بر سه گنج شايگان خواهم گزيد
  • خيز خاقاني ز گنج فقر خلوت خانه ساز
    کز چنين توان اندوخت گنج شايگان
  • ديوان صائب

  • حصار مارپيچش اژدهاي گنج را ماند
    ولي ارزد به گنج شايگان هر خشت ديوارش
  • ديوان قاآني

  • او گنج شايگان و منم آن گدا که هست
    بر گنج باز ديده حسرت نگر مرا
  • آنکه يک رشح کف او آشکارا صد هزار
    گنج بادآورد و گنج شايگان مي آورد
  • هفت پيکر نظامي

  • کيست کو گنج رايگان نخرد
    وارزوئي چنين به جان نخرد
  • ديوان امير خسرو

  • مبين گدايي من بر درت که در همت
    توانگرم که غمت گنج شايگان من است
  • ديوان انوري

  • تا هم ميان صرح ممرد به پيش چشم
    بر روي او فشاند همه گنج شايگان
  • ديوان پروين اعتصامي

  • زان گنج شايگان که بکنج قناعت است
    مور ضعيف گر چو سليمان شود رواست
  • ديوان حافظ

  • اي آفتاب ملک که در جنب همتت
    چون ذره حقير بود گنج شايگان
  • ديوان خاقاني

  • بر خط دستش که هند و چين در اوست
    هفت گنج شايگان خواهم فشاند
  • مواعظ سعدي

  • صد گنج شايگان به بهاي جوي هنر
    منت بر آنکه مي دهد و حيف بر منست
  • ديوان صائب

  • تا مه روي تو پرتو بر جهان انداخته
    پيش هر ويرانه گنج شايگان انداخته
  • ديوان عبيد زاکاني

  • خجسته کلک گهربار عنبر افشانت
    به سائلان خبر گنج شايگان آورد
  • ز بهر سائل و زاير خجسته خامه تو
    گره گشاي در گنج شايگان باشد
  • ويس و رامين

  • ز بس زيور چو گنج شايگان بود
    ز بس اختر چو چرخ آسمان بود
  • ديوان فرخي سيستاني

  • هربخششي که او بدهد چون نگه کني
    گنجي بود بزرگتر از گنج شايگان
  • ديوان قاآني

  • ز فيض جود تو هر قطره فرومايه
    ز پايه مايه صد گنج شايگان دارد
  • ابرکي بخشد به سايل نقد گنج شايگان
    ابرکي بارد به جاي قطره در شاهوار
  • به طرف عارض هريک دو زلف غاليه سا
    دو اژدها به سر گنج شايگان بينم
  • ديوان مسعود سعد سلمان

  • نه کوه بيستون را با زخم تو توان
    نه گنج شايگان را با بذل تو يسار
  • تا حمله برد جود تو بر گنج شايگان
    با کس نياز نيز نپيوست کارزار
  • نخواست ماندن اگر گنج شايگان بودي
    بماند اين سخن جانفزاي تا محشر
  • موجود شد ز کوشش تو در شاهوار
    معلوم شد ز بخشش تو گنج شايگان
  • گريد همي نياز جهان بر عطاي تو
    خندد همي عطاي تو بر گنج شايگان
  • به عطاها بسي تهي کردي
    شايگان گنج ها يکان و دوکان
  • مهرگان آمد به خدمت شهريارا نزد تو
    در ميان بوستان بگشاد گنج شايگان
  • زمين چه گفت به يک بخششم تهي کردي
    اگر سراسر پر گنج شايگان شدمي
  • ديوان شمس

  • اين لوت را اگر جان بدهيم رايگانست
    خود چيست جان صوفي اين گنج شايگان را
  • ديوان عرفي شيرازي

  • اميد ابر اثر نقش پاي احسانت
    دو گام زد بسر گنج شايگان آمد
  • بصحن باغ زگنجينه امانت او
    بدوش ديده کشد گنج شايگان نرگس
  • برآستان تو صد گنج شايگان ريزد
    چو آستينت اگر نامه ام بر افشاني
  • آن کو بقناعت مثل آمد او را
    گر هيچ نه گنج شايگان ميبايد
  • گر متاع وصل شيرين را بدان نتوان خريد
    بر دل پرويز گنج شايگان آيد گران
  • ديوان شاه نعمت الله ولي

  • درآ در کنج دل بنشين که دل گنجينه شاه است
    بجو آن گنج سلطاني ز گنج شايگان بگذر
  • هيلاج نامه عطار

  • درون گنج شو چون سالکان تو
    حقيقت گنج بستان رايگان تو
  • ديوان خاقاني

  • خاک بيزي کن که من هم خاک بيزي کرده ام
    تا ز خاک اين مايه گنج شايگان آورده ام
  • ديوان صائب

  • تا به گنج شايگان خم تواند راه برد
    چون سبو بايد که خون از چشم افلاطون رود
  • ديوان محتشم کاشاني

  • اين بار خود مراد من اندک حمايتي ست
    از لطف شه که هست به از گنج شايگان
  • ديوان اشعار منصور حلاج

  • ز ويراني مترس اي جان که چون دل گشت ويرانه
    غمش در کنج اين ويران چو گنج شايگان بيني
  • ديوان وحشي بافقي

  • ز بس جوهر که آن کان در زمين بر روي هم ريزد
    همه روي زمين در زير گنج شايگان باشد
  • ديوان باباطاهر

  • غم عشقت ز گنج رايگان به
    وصال تو ز عمر جاودان به
  • ديوان خاقاني

  • خاقاني را هزار گنج است
    يک يک به تو رايگان فرستيم
  • ديوان شاه نعمت الله ولي

  • چو پادشاه کريم است حضرت سلطان
    هزار گنج به هر بنده رايگان بخشد
  • کشکول شيخ بهايي

  • عمر تو گنج و هر نفس از وي يکي گهر
    گنجي چنين لطيف مکن رايگان تلف
  • ديوان عطار

  • از در سرشک و گوهر اشک
    بس گنج که رايگان نهادم
  • هيلاج نامه عطار

  • نيابي گنج معني رايگان تو
    اگر اينجا نيابي جان جان تو
  • مصيبت نامه عطار

  • گر دهد آن گنج دستش رايگان
    ذره هرگز نداند قدر آن
  • ديوان اشعار منصور حلاج

  • دمبدم از گنج طبع و درج چشم
    لعل و گوهر رايگان خواهم فشاند
  • ديوان شمس

  • شاه ما باري براي کاهلان
    گنج مي بخشد به هر دم رايگان
  • شرف نامه نظامي

  • مگر مار برد گنج از آن رو نشست
    که تا رايگان مهره نايد به دست
  • ديوان عبيد زاکاني

  • طبع عبيد را که چو گنجيست شايگان
    معذور دار قافيه گر شايگان کند
  • ديوان خاقاني

  • بيت فرومايه اين منزحف
    قافيه هرزه آن شايگان
  • ويس و رامين

  • به خوشي چون خراسان جايگاهي
    چو مرو شايگان محکم پناهي
  • ديوان مسعود سعد سلمان

  • جهان بزرگي تو نشگفت اگر
    عطاي تو گنجي بود شايگان
  • ديوان سنايي

  • مطربان رايگان در رايگان آباد عشق
    بي دل و دم چون سنايي چنگي و نايي شدند
  • ديوان عطار

  • چون آفريدي رايگان نه سود کردي نه زيان
    اکنون ببخش اي غيب دان هم رايگان سبحانه
  • ديوان شمس

  • مي فروشد او به جاني بوسه اي
    رو بخر کان رايگان است رايگان
  • در عشق اگر اميني اي بس بتان چيني
    هم رايگان ببيني هم رايگان بيابي
  • ديوان ناصر خسرو

  • يکي رايگان حجتي گفت، بشنو
    ز حجت مراين حجت رايگان را
  • اين را نستانم به رايگان من
    زيرا که جهان رايگان گران است
  • ديوان انوري

  • گفتم آخر شايگان خوش به از وجدان بد
    في المثل چون حادثاتي از وراي حادثات
  • جوهر الذات عطار

  • سکون کرد و ز ذات کل عيان شد
    پس آنگه لايق هر شايگان شد
  • ويس و رامين

  • کجا رامين که با تو مهربان گشت
    به چشمت خاک راه شايگان گشت
  • به مرو شايگان مژده درافتاد
    که آمد شاه موبد با دل شاد
  • به يک هفته به مرو شايگان شد
    ز غم خسته دل و خسته روان شد
  • عماري دار چون باد روان شد
    به سه هفته به مرو شايگان شد
  • چنان تير که بودش راه پرتاب
    ز مرو شايگان تا مرز گوراب
  • سزد گر سنگدل خوانمت و دشمن
    که راه شايگان بخشايي از من
  • ديوان فرخي سيستاني

  • ز بس توده زر که در کاخ او
    بهر کنج گنجي بود شايگان
  • ديوان عرفي شيرازي

  • بکام قافيه سنجان ز لذت سخنم
    سزد که قافيه شايگان شود شيرين
  • ديوان امير خسرو

  • افسوس که شاديي نديدم
    وين عمر عزيز رايگان شد
  • ديوان اوحدي مراغي

  • من آن خاکسارم، که گر برگذاري
    بيفتم، کسم رايگان برنگيرد
  • بر سر کوي سبکباران عشق
    از گراني رايگان افتاده اي
  • ديوان انوري

  • انوري گر حريف نرد اين است
    ندبت رايگان بخواهد برد
  • بخرش پيش از آنکه بشناسيش
    وانگهت رايگان گران باشد
  • آب دندان حريفي آوردي
    کوش تا رايگان تواني جست
  • شاهنامه فردوسي

  • شب تيره از دست پرمايگان
    بشد نامداران چنين رايگان
  • به نام بزرگان و آزادگان
    کزيشان جهان يافتي رايگان
  • که گوري فروشد به بازارگان
    بديشان دهند اين همه رايگان
  • بخفتند ترکان و پر مايگان
    جهان شد جهانجويي را رايگان
  • نه اين باشد آيين پرمايگان
    همي تن بکشتن دهي رايگان